نامه ای به پدر از وبلاگ یاداشتهای من در نقش معلم فیزیک

به نام خدا

 

 

 با عرض سلام و ارادت خدمت پدر عزیزم

 بین من و شما کوه ها، بیابون ها، جاده ها و ساختمون های زیادی فاصله انداخته و این دوری اشتیاق منو به دیدن و دیدن و نگاه کردن اون چهره ی صمیمی و ساده و مهربون بیشتر می کنه. شاید هیچ وقت روم نشه که این نامه رو بدست خودتون بدم ولی اینجا می نویسم تا شاید یه روزی خونده بشه. می دونم که اگه این نامه رو ببینید بهم می گید یه پرینت برام بگیر و بعد کاغذ نامه رو  مثل همه ی این سالها لای تمام یادداشت ها و نامه ها و کارت تبریک و حتی کاغذ کوچولوهای بسته بندی هدیه های بچه گانه ی ما نگه می دارید....یادتونه صدای کودکانه ی ما رو روی نوارکاست ضبط می کردید؟...و ما هم از نادونی می رفتیم صدای شما و مادر رو روی نوارکاست های سونی قدیمی شما که مربوط به سخنرانی های امام خمینی بود ضبط می کردیم. همون نوارهایی که به خاطرشون توی رژیم قبل آدم دستگیر می شده...یادتونه با همه ی خستگی تون با ما بازی می کردید و شبهای سرد جنگ که برق ها قطع می شد برامون قصه می گفتید تا از شب و دشمن و مردن نترسیم؟... من از شما بابت خیلی چیزها ممنونم. و فقط خدا و من می دونیم که وجود بزرگ و عزیز شما چقدر برای زندگی مادر و من و فرزندان شما مفید و عزیزه. اون دست های خسته و چشم های خسته و پیکر خسته و روح بیدار شما همیشه محافظ قلب ماست. محافظ آرزوهای ما و محافظ وجود ما. از بچگی مادر یادمون داده بود که هروقت کارمون خیلی گره خورده باید بیاییم پیش شما و از شما بخواهیم برامون دعا کنید. و همیشه هم این ترفند می گرفت. یادتونه موقع امتحان مدرسه ی تیزهوشان یا روز کنکور سراسری که لای قرآن رو باز کردید و با لبخند موقع رفتن گفتید: برو قبولی! و من قبول هم شدم! یا روز کنکور ارشد یا شب های سخت پایان کار ارشدم یا به وقت ازدواجم یا به وقت تموم غصه خوردن های دنیایی ام. همیشه اون صدای گرم و مهربون بهم گفته که آروم باشم و به خدا توکل کنم و مطمئن باشم که هرکه بر خدا توکل کند خدا او  را بس است....اوایل از اینهمه رعایت مناسک مذهبی خوشم نمی اومد و حتی ناراحت هم می شدم. ناراحت از این که پدرم اینقدر مقیده. تو به ما سخت نمی گرفتی ولی من دوست داشتم خودت هم کمی راحت تر باشی و وقتی خسته ای نمازت رو با تاخیر بخونی یا وقتی دیگران تشویقت می کنند بری دنبال کاری که ما رو پولدارتر می کنه ولی تو به حرف هیچ کس گوش نمی کردی جز خدا... و الان به وجود پاک شما افتخار می کنم. الان که ۳۳ سال دارم و بزرگ شدم می فهمم که دامن برچیدن و در جاده ی پر از گل و لای دنیا آلوده نشدن کار بزرگیه. کار بزرگیه که از هیچ کس توقع نداشته باشی، از هیچ کس و هیچ مقامی چیزی نخواهی و همه چیز رو به او بسپاری که سر منشاء تمام خوبی هاست...من از شما ممنونم که مرا به این دنیا فرستادید تا دختر بزرگ مردی باشم که قلب پاک و غریبش رو فقط معدود کسانی درک کردند و می کنند که در محضر بی ادعای او هستند...من چیزی برای عرضه به شما ندارم و شرمنده ام از دست های خالی ام. از این دست های لاغر و استخونی و ضعیف که بازویی قوی برای شما نیستند و از این پیکره ی ناامید که باعث افتخار شما نیست...دوست داشتم به من افتخار کنید. به دختر کوچکی که پشت و پناه هیچ کس نشد و به داد هیچ کس نرسید و نتوانست مثل شما گلویی باشد برای فریاد بر سر بیگانه....برام دعا کنید. می دونم که هنوز منو به چشم همون دختر ۴ ساله ی توی عکس می بینید و هنوز نگران رد شدن  من از خیابون و دیر خوابیدن منو شعر ننوشتنم هستید. می دونم که نگران برآورده نشدن آرزوهای زیاد من هستید پس خواهش می کنم برای قلبم دعا کنید...برای این قلب بی ضربان که بیهوده می تپد...دعا کنید که عقیده و ایمان قوی ای پیدا کنم...ایمانی که مثل شما من رو هم در برابر سختی های دنیا نگهداره تا اونها منو تکون ندن و ناامید نکنن....

دست بوس شما. دختر همیشه کوچکتان

پی نوشت: توضیحی درباره ی عکس: این همون عکسه معروفه توی سال ۶۱.توی آتلیه ی افضلی. خواهر خوشگل من بغل پدره. و من همونم که با گردن خم به سمت راست توی لوگوی وبلاگ دیده می شم.

/ 0 نظر / 66 بازدید